Sunday, March 11, 2007

آخرین دیدار...ابونزار حمدی

آخــرين ديـــدار
***
ترجمه: أ. ابو نزار حمدي
سروده: زن احوازي

مه غليظي شهررا در خود می پیچاند
ترس ووحشت عجيبي
بر اندام پراکنده اش چيره شد
گرگها از راه رسيده اندتا اورا بربايند
وشب تاريك تيرگی خود را
بر فراز شهر گسترده بود
پدرم نماز آزادگی را خواند و
بعد بر شهيدان درودی فرستاد
شروع به زمزمه سرودی کرد
سرودی که دو مصراعش
مرصع به لؤلؤ ومرجان بود
اما گرگها حلقه زدند
و اوزان سرودش را بهم ريختند
بعد چشمهای درخشانش
سرود را زمزمه کردند
وهمگی در بحور ژرفناکش فرو رفتيم
ودر ابيات سرفرازش مسکن گزيديم
از مد وجزرقافيه های زيبايش گذشت
يمومن در انجا ذوب شدم
ان وقت که پدرم
شروع به بوسيدن دستهای لرزانم کرد
در اغوشش دست پوشم را فراموش کردم
***
در ان يخبندان مخيف
جلاد با نگاه کشنده اش
مرا دلداری ميداد
سکوت سنگيني بر سينه ام فرود امد
سلول پدرم عطر اگين بود
وبوی عجيبي داشت ،
بوئی که هرگزبه مشامم نخورده بود
اين بو ي غريب،
بوي بهشت بود
اری بوی بهشت بود
كه مرگ انرابر فراز دليرانی می افشاند
که از بلندی دار نمی هراسند
سکوت مرگبار وطناب دار
همچون اژده ها در پشت سر پدرم
مرعوبم کرد،
تکانم داد
وبارها اعدامم کرد
وگاهی دلداريم میداد
اما اغوش پدرم
احساسي زيبا
واحساس برتری
بر تمام کائنات، به من القاء ميكرد
مادرم « دلیر » نامی بود
وپدرم برغم حلقه گرگها
چيزی در گوشش نجوا ميكرد
که من از فهم ان عاجز بودم
ولی مادرم «فهيمه»، فهيم بود
انگار که ديدار اخرمان بود
***
در ان سيه شب ،
سعی ماجابجائی تاريخ پدرم از سلولش بود
وتنها ارزوی مادرم
حفظ این امانت بود
آه چه سنگين بود
ايا پدرم در سی بهارزندگی
اين همه تاريخ داشت؟
آه .........
از روشنائی که با ما جفا کرد
در بازگشت به سلولمان
ایستادگی، بر سکوت مادرم چيرگی داشت
سرما دستهای کوچکم را می ازرد
وپاهایم را فلج ميكرد
مادرم غبار را از درختان
همیشه سبز نخل زدود
و«شيله» اش را نذر کرد
تا پرچم انقلابيون باشد
وعبای مشکی اش رادر دهانه زندان بخشيد
تا الاحوازتاريخ درخشانش را دران بپيچاند
***
در ان بامداد
مادرم نهيبي کرد
وهمدردانش رااز گريه بازداشت
چون خود رابزرگتر از گرگها ميديد
لباس حزن واندوه را دريد
لحظه ای
که جلاددر را با لگد کوبيد
تمام دشتهای دنیابه احترام برخاستند
زيبائی وابهت جهان
هزاران بار مضاعف شد
مادرم نگاهم را به اسمان کشاند
اری ديدم که ماه تابان
در دامن مادرم سقوط کرد
وپدرم جای اورا گرفت
تبسمی کرديم
دستپوشم در اغوش ماه بود
***
شاد بوديم
که پدرم باذلت نمرد
***شيله: سر پوش عربی - عبا : چادر

No comments: